آخرین اخبار
کشور، سیاسی و بین المللی
کد مطلب: 84202
ماجراي شهيدي که با زنجير دفن شد+ عکس
تاریخ انتشار : 1393/06/11 13:49:08
نمایش : 2216
وصيتنامه‌هايمان را قبل از عمليات والفجر هشت، با هم نوشتيم. بعد از شهادتش، وصيت‌نامه‌اش را به دستم دادند و گفتند خط آخر را بخوانم. نوشته بود: «زنجيرهايي را که خريده‌ام. به دست و پايم ببنديد و در قبر قرار دهيد.»

به گزارش سامان ما به نقل از افکار دست بسته، هر چند با زنجير همه بسته  شده باشد، باز، دستي را که مشکل گشا باشد، از مشکل گشايي نمي‌اندازد. دست‌هاي غُل و زنجير شده‌ي «غلام حسين خزاعي» راهنماي خوبي است که تاريخ را تا ابد از ضلالت، به روشنايي راهنمايي کند. دست‌هاي او که وقتي بود، استاد نزديکانش بود و حالا که شهيد شده، استاد بشريت است براي همه‌ي اعصار. روايت‌هاي زير بيان خاطرات زندگي شهيد خزاعي از زبان دوستان و همرزمانش است. شهيدي که به وصيت خودش با غُل و زنجير دفن شد و به ديدار حضرت حق رفت.
 

همه‌ي قدرت‌ها مال خداست

راننده کنار ماشينش نشسته بود و انتظار مي‌کشيد کسي کمکش کند و آن را هل بدهد. غلامحسين رفت و ماشين را هل داد تا روشن شد.

چند متر جلوتر، دوباره خاموش شد. دوباره برگشت و هلش داد تا روشن شود؛ اين بار رفت. گفت: مي‌دوني چرا دفعه‌ي اول ماشين خاموش شد؟ گفتم: نه، چرا؟ گفت: وقتي هلش مي‌دادم وروشن شد، مغرور شدم که تونستم تنهايي اين کار رو بکنم، خدا خاموشش کرد تا بهم فهمونه همه‌ي قدرت مال خودشه و من کاره‌اي نيستم.
 

قرار اول وقت با خدا

داشتيم با هم حرف مي‌زديم که نگاهي به ساعتش کرد و با عجله از خانه زد بيرون. پرسيدم: کجا با اين عجله؟ گفت: قرار ملاقات دارم. ورفت. از برادرش پرسيدم: با کي قرار ملاقات داشت؟

گفت:خدا، رفت مسجد جامع تا نمازش رو اول وقت بخونه.


کمک به پيرزن

به شرط اينکه به کسي چيزي نگويم، دنبالش راه افتادم تا بفهمم چهار ليتري نفت را براي چه مي‌خواهد. وارد گاراژ متروکه‌اي مي‌شد و به طرف اتاق مخروبه‌ي انتهاي آن رفت. چراغ نفتي توي اتاق را پر کرد و ظرف نفت را گوشه‌ي اتاق گذاشت و آمد بيرون. گفت: يک پيرزن توي اين اتاق زندگي مي‌کنه که من هر چند روز يک بار چراغش رو نفت مي‌کنم. حالا که تو فهميدي، از اين به بعد نوبتي بهش کمک مي‌کنيم، به شرط اينکه به کسي چيزي نگي.



 

کعبه‌ي من جبهه‌ است

چون پدر و مادر مي‌خواستند به حج بروند، نامه نوشته بوديم که فوري خودش را از منطقه به خانه برساند. در جواب نوشت، لباس بسيجي من مثل همان لباس احرامي است که تو بر تن مي‌کني و به مکه مي‌روي. تيري که از سلاح من به سوي دشمن شليک مي‌شود، مثل سنگي است که تو در منا به شيطان مي‌زني. همانطور که تو باعشق و علاقه به طواف کعبه مي‌روي، من هم با همان عشق به جبهه آمدم. کعبه‌ي تو آنجاست، کعبه‌ي من اين جاست.
 

موتورسواري براي رضاي خدا

به سرعت از وسط تپه‌ها عبور مي‌کرديم. ناگهان موتور را متوقف کرد و گفت: توهم رانندگي کن. نشستم پشت فرمان و همان طور که حرکت مي‌کردم،پرسيدم: چرا من برونم؟ گفت: احساس مي‌کنم دچار غرور شدم.

تعجب کردم، وسط تپه‌ها کسي نبود که ما را ببيند، حالا چه طوري احساس غرور کرده بود، خدا مي‌داند.

به تپه‌ي کوچکي که پشت سرمان بود، اشاره کرد و گفت: وقتي به اون تپه رسيديم،.يک کم گاز دادم و از موتورسواري لذت بردم. معلوم مي‌شه دچار هواي نفس شدم، در حالي که به خاطر خدا سوار موتور شده بودم.
 

برگرديم

از منطقه‌ي عملياتي خيبر، همراهم آمد اهواز، تا به خانواده‌اش تلفن بزند. همين که جلوي مخابرات ايستادم، نگاهي به خيابان انداخت و گفت: پشيمون شدم، برگرديم. نمي‌دانستم براي حرفش چه دليلي دارد،‌ براي همين قبل از حرکت نگاهي به اطراف انداختم. دليل برگشتنش را فهميدم؛ چند زن بدحجاب، گوشه‌ي خيابان.
 

نماز شب

مي لرزيد، گريه مي‌کرد و اشک مي‌ريخت. بعد از مدت زيادي که نماز شبش تمام شد، راه افتاد به طرف چادر. اگر نرسيده به چادر چفيه‌اش را باز نمي‌کرد، نمي‌شناختمش، مثل شب‌هاي گذشته، ناشناس مي‌ماند.

 

قبله

از آسمان گلوله مي‌باريد. عراقي‌ها به شدت مقاومت مي‌کردند. توي انفجار نارنجکي که مقاومت آخرين سنگرشان را شکست، صورتش را ديدم. رفتم به طرفش. گفت: نماز صبح خوندي؟ گفتم: نه، هنوز نخوندم. با دست قبله را نشان داد و گفت: قبله اين طرفه، بخون.
 

جمجمه‌ات را به خدا قرض بده

از وقتي شنيدم شهيد شده، حالم دست خودم نبود. نيمه شب رفتيم که جنازه‌اش را بياوريم. تير خورده بود وسط پيشاني‌اش؛روي پيشاني بند، همان جايي که نوشته بود "اعرالله جمجمتک"


 

وصيت

وصيت نامه‌هايمان را قبل از والفجر هشت، با هم نوشتيم. بعد از شهادتش، وصيت نامه‌اش را به دستم دادند و گفتند خط آخر را بخوانم.

«زنجيرهايي را که خريده‌ام. به دست وپايم ببنديد و در قبر قرار دهيد»


قاسم سليماني: حسين عاشقي بود که همه عاشقش بودند


حاج قاسم رفته بود پيش پدر و مادرش، گفته بود: حسين عاشقي بود که همه عاشقش بودند. حسين عاشق اباعبدالله الحسين عليه السلام بود. براي امام حسين عليه السلام مي‌سوخت و با تمام وجود اشک مي‌ريخت. از روي سوز و از روي اعتقاد اشک مي‌ريخت و وقتي دعا مي‌خواند و قبل از همه و بيشتر از همه، خودش گريه مي‌کرد.

شهيد غلامحسين خزاعي درارديبهشت 1345 در راور متولد شد و دربهمن ماه سال 1364 در عمليات والفجر هشت به شهادت رسيد.
 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن
 
نشر خبر