آخرین اخبار
کشور، سیاسی و بین المللی
کد مطلب: 84082
شيخ «شريف قنوتي» شهيدي با 9 شناسنامه و 3 قبر در سه شهرستان!
تاریخ انتشار : 1393/06/01 11:16:53
نمایش : 1947
عراقي ها همان گونه که اطراف شيخ شريف حوسه (هلهله و پاي کوبي) مي کردند، عمّامه شيخ را با سرنيزه برداشتند و به زمين انداختند و فرياد مي زدند: «اسرنا الخميني، اسرنا الخميني، ما خميني را اسير کرده ايم.»

به گزارش سامان ما به نقل از شيرازه، در دفتر تاريخ پرشکوه انقلاب اسلامي، گمنامان و بي نشانان بسيارند؛ بزرگ مرداني که نشان در بي نشاني دارند و شيرمرداني که مخلصانه زندگاني خويش را وقف خدمت به خلق و انسانيت کردند و فارغ از هياهوي سياسي و دنيوي، تنها براي رضاي خدا وارد عرصه مبارزه شدند. رادمرداني که با پايداري و ايثار در حفظ ارزش ها و تماميت ارضي ايران اسلامي و ناکام گذاشتن دشمن در رسيدن به اهداف شوم خود، حماسه اي بزرگ آفريدند. حجت الاسلام والمسلمين شريف قنوتي، نخستين شهيد روحانيت در دفاع مقدس، از شمار اين گمنامان تاريخ انقلاب اسلامي است.

شريف قنوتي کيست؟
مارگون نوشت: او نخستين روحاني مجروح و اسير جنگ تحميلي، نخستين روحاني شهيد دفاع مقدس، نخستين نماينده امام خميني(ره) که در جنگ به شهادت رسيد، نخستين فرمانده شهيد جنگ هاي چريکي و پارتيزاني، تشکيل دهنده گروه هاي مسلح به امر امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ در سال 1342، نخستين برگزار کننده تظاهرات در شهرستان بروجرد تا جايي که به عنوان رهبر انقلاب بروجرد معرفي شد، نخستين تشکيل دهنده ستاد پشتيباني از جبهه هاي جنگ و حمايت از جنگ زدگان در بروجرد، نخستين ارسال کننده محموله هاي تدارکاتي از بروجرد به مناطق جنگي به ويژه خرمشهر، نخستين گروه اعزامي از بروجرد به خرمشهر جهت دفاع ازشهر و نخستين گروه مدافع در خرمشهر به نام «لشکر الله اکبر» که همراه برادران ارتشي و سپاهي به مدت 35 روز مقاومت کردند.
 
از تولد تا دوران مبارزه:
شهيد شريف قنوتي در سال 1313 در اروند کنار از توابع آبادان ديده به جهان گشود. در اطاعت از پدر و مادر، کم نظير بود. اهل دعا، قرآن و مناجات بود. پدرش شيخ محمود و عمويش شيخ عبدالله استاد اسلامي وقتي چنين ديدند او را به حوزه علميه «آبادان» فرستادند. دو سال در آن حوزه بود، سپس به «بروجرد» رفت و از اساتيد مجرب آن ديار بهره ها گرفت و از محضر مرحوم آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي استفاده کرد و سپس در قم رحل اقامت افکنده و در محضر امام خميني(ره) و مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني، فقه و عرفان را آموخت و همزمان با تحصيل، مبارزه با ظلم را آغاز کرد تا جايي که از ياران عالي قدر شهيد نواب صفوي گشت و در آن ايام در زندان اوين مدت شش ماه زنداني شد.
پس از شهادت نواب صفوي در مبارزه با طاغوت، به امام خميني ـ رحمه الله ـ پيوست تا جايي که او را به عنوان نواب ثاني لقب دادند و 9 شناسنامه و 9 فاميلي مختلف براي فرار از دست ساواک براي خودش درست کرده بود و در ياري امام چنان ايستادگي کرد و پيروي نمود که مي گفتند: شريف قنوتي در امام خميني ذوب شده است. منبرهايش کوبنده و حماسي بود. با کمال شهامت و شجاعت در منبرهايش شاه را [ابن] مرجانه خطاب مي کرد و به او يزيد بن معاويه دوم مي گفت.
 
نخستين پايه گذار جنگ هاي چريکي
شايد به جرأت بتوان گفت شهيد شريف قنوتي، نخستين پايه گذار جنگ هاي چريکي در خرمشهر بود. در حالي که نيروهاي مردمي با پيروي از دستور امام خميني ـ رحمت الله ـ براي مقابله با دشمن و دفاع از انقلاب اسلامي و کيان کشور به طور داوطلب وارد خرمشهر مي شدند، شهيد شريف قنوتي با تشکيل گروه هاي چريکي، به آنها آموزش هاي خاص مقطعي مي داد و آنها را در مکان هاي حساس خرمشهر مستقر مي کرد. او با توجه به امکانات محدود، با عمليات هاي ايذايي و بازدارنده، تلاش داشت جلو تصرف خرمشهر را بگيرد.
از اين روي، با انسجام نيروهاي داوطلب و مردمي و آموزش آنها، به ارتش مجهز عراق حمله مي کرد و در حد توان خود، نيروها و امکانات موجود دشمن را به صورت مقطعي به عقب مي راند.
شناخت شهيد شريف قنوتي از وضعيت خرمشهر در آن دوره زماني به اندازه اي بود که فرماندهان دسته يا گروهان هاي اعزامي به خرمشهر، درباره نوع درگيري با دشمن و ادوات زرهي آنها و شيوه انهدامشان، از شهيد شريف قنوتي ياري مي گرفتند.
 
مقاومت ديگر فايده اي ندارد
 آقاي رضا آلبوغبش، اهل خرمشهر، از رزمندگان مقاومت خرمشهر مي گويد:
...شب را تا صبح همراه شيخ شريف در کوچه و خيابان در اطراف شاه آباد قديم، پشت پليس راه با عراقي ها درگير بوديم. صبح که شد، از عراقي ها خبري نبود. خيال کرديم که آنها عقب نشيني کرده اند. در صورتي که در خانه هاي پيرامون کمين کرده بودند. عراق نيروهاي زبده اش را وارد ميدان کرده بود. آنها بدون داد و فرياد و با حرکت دست با يکديگر ارتباط برقرار مي کردند. با توجه به قضايايي که در حضور بني صدر پيش آمد، به شيخ گفتم: «مقاومت ديگر فايده اي ندارد.»
گفت: «تو که مي گفتي نمي ترسم!... تو هم جا مي زني؟»
همراه شيخ به طرف مسجد جامع رفتيم. شيخ نيروهاي تازه نفس را فرستاد به محل درگيري تا نيروهايي که تمام شب را جنگيده بودند لحظاتي استراحت کنند.
 
شيريني شهادت
روز 24 مهر 59 پس از اينکه در پاسگاه اميرآباد سرپايي چند لقمه غذا (سيب زميني کوبيده با گوجه) خوردم، دوباره همراه شيخ به سمت خرمشهر حرکت کرديم. در بين راه شيخ، شيريني خودش را که در پاسگاه به او داده بودند و نخورده بود، از جيبش درآورد، و به من گفت: «اين شيريني را بخور».
گفتم: «من سهم  شيريني خودم را خورده ام، اين مال شماست.»
شيخ خنده ها و شوخي هايش با من زياد شد، تا آن موقع سابقه نداشت که با من يا کس ديگري شوخي يا مزاح کند. دست در گردن من انداخت و شيريني را به من داد و گفت: «اين شيريني شهادت من است. ان شاء الله بخواست خدا، اگر سعادت داشته باشم، امروز يا فردا به شهادت مي رسم. لذا از شما مي خواهم که اگر من رفتم و تو زنده ماندي (و احتمال مي دهم که تو زنده بماني)، مواظب بچه ها باش!»
چون پسر بزرگش «محمد محسن» مجروح و در آبادان بود و ايشان با اينکه مجروح بود، براي حمل شهدا و مجروحين و کمک رساني يک خودرو وانت در اختيارش بود و پسر ديگرش «محمد سعيد» هم در خرمشهر حضور داشت. من فکر کردم بچه هاي خودش را مي گويد.
از اين روي گفتم: «آقا کدام بچه ها؟»
گفت: «بچه هاي گروه الله اکبر را مي گويم!»
درست 15 دقيقه بعد از اين قضيه من و شيخ شريف اسير عراقي ها شديم.
 
ما يک خميني را اسير کرديم
به همراه شيخ از پل گذشتيم و داخل خرمشهر شديم. ميدان فرمانداري را که دور زديم، يک تانک روبه رويمان بود. به علامت پيروزي انگشتمان را بالا برديم و سلام کرديم. آنها هم جواب سلام ما را دادند.
در خرمشهر تجهيزات نظامي نداشتيم. ادوات جنگي ما عبارت بود از: سه سه فروند تانک فاقد مهمات، چهار قبضه آرپي جي هفت، يک قبضه خمپاره انداز 60 ميلي متري، تعدادي اسلحه ژ-3 و يک نوع سلاح قديمي به نام ام يک (استفاده از سلاح ام يک هم خود حکايتي دارد، که گاهي مجبور بوديم با پا روي گلنگدن برويم تا يک گلوله شليک کنيم) و از تکاوران عراقي کلاش هاي تاشو غنيمت گرفته بوديم، برخي که کار با آنها را بلد بودند به ديگران هم ياد مي دادند.
داخل خيابان چهل متري که شديم، شيخ شريف گفت: «مي ترسم خرمشهر سقوط کند و ما نزد مردم شرمنده شويم».
نزديکي هاي مقر گروه الله اکبر (مدرسه استثنايي سابق  و بنياد شهيد کنوني) چند نفر سرباز ديديم. اول خيال کرديم  ايراني هستند بلافاصله به من ايست دادند و به عربي گفتند: «قف!»
فرياد زدم: «اينها عراقي هستند.»
شيخ گفت: «با سرعت برو!»
... پدال گاز را فشار دادم. عقربه سرعت  روي 90 کيلومتر بود، که ما را به رگبار بستند.
چند گلوله به گردن و دست شيخ و يک گلوله هم به زانوي من اصابت کرد. من تعادلم را از دست ندادم. شيخ شريف دست به اسلحه برد، اما فرصت نشد. در همين زمان، يک گلوله آرپي جي7 به چرخ عقب ماشين اصابت کرد و منفجر شد. کنترل ماشين از دست رفت و ماشين واژگون شد و پس از دو بار غلتيدن روي سقف به جدول کنار بلوار برخورد کرد و باز هم به حالت اول برگشت.
تا خودمان را از ماشين بيرون کشيديم، عراقي ها از درون خانه ها بيرون دويدند. چند نفر به سراغ من آمدند و يک عده عراقي هم به سراغ شيخ شريف رفتند. عراقي ها بيشتر متوجه شيخ شريف بودند تا من. آنها خيلي خوشحال بودند که شيخ شريف را اسير کرده اند. خيال مي کردند، امام خميني (ره) را اسير کرده اند. آنها اطراف شيخ را گرفته بودند و حوسه (رقص) و هلهله مي کردند و فرياد مي زدند: «اسرنا الخميني! اسرنا الخميني! ما يک خميني را اسير کرده ايم.»
من را به باد کتک گرفتند. سه، چهار متر با شيخ فاصله داشتم. نگرانش بودم. تمام حواسم به او بود.
شيخ فقط مي گفت: «الله اکبر- لااله الا الله...»
استقامت، پايداري، شجاعت و مردانگي شيخ شريف در مقابل عراقي ها درآن لحظه انگيزه و جرأتي دوچندان در من ايجاد کرد. هرچند مجروح بودم آنها بيني و کتفم  را هم شکستند، اما موفق نشدند زبان من را باز کنند! و بفهمند من، عربم يا عجم.
 
اين فرمانده مقاومت است!
چندين گلوله به بدن شيخ شريف اصابت کرده بود وخوني که از بدنش مي رفت و به خاطر بي خوابي شب ها و روزهاي گذشته و تلاش هاي خستگي ناپذير و مجاهدت ها و سلحشوري ها و سخنراني هاي پي در پي و گرسنگي و تشنگي، ديگر رمقي برايش نمانده بود. با اين حال، عراقي ها با اسلحه به پاشنه پاي راست شيخ  شليک کردند ولي اين مرد شجاع چون کوهي ايستاد و با لحني رسا به عربي فصيح به عراقي ها گفت: «از خاک ما بيرون برويد، مگر ما همه مسلمان نيستيم؟»
عراقي ها که مقاومت و شجاعت شيخ شريف را ديدند بيش از پيش عصباني شدند و به دست راست و پاشنه پاي راست شيخ، شليک کردند و گفتند: «هذا آية المقاومة... اين فرمانده مقاومت است.»
سپس آنها شيخ را به رگبار بستند که پاهاي اين روحاني بزرگوار سوراخ، سوراخ شد. پس از آن حدود ده نفر شيخ شريف را مي زدند. شيخ تکبير «الله اکبر» مي گفت و آنها مي زدند.
عراقي ها همان گونه که اطراف شيخ شريف حوسه (هلهله و پاي کوبي) مي کردند، عمّامه شيخ را با سرنيزه برداشتند و به زمين انداختند و فرياد مي زدند: «اسرنا الخميني، اسرنا الخميني، ما خميني را اسير کرده ايم.»
اسارت شيخ براي آنها خيلي مهم بود.
 
دفاع از امام خميني (ره)
هرچند من در کربلا نبودم که ببينم کوفيان با امام حسين عليه السلام و يارانش چه کردند ولي در کربلاي خونين شهر بودم و ديديم که عراقي ها با يکي از اصحاب امام حسين (عليه السلام) چه کردند.
شيخ شريف، در آن ساعت نتوانست از اسلحه استفاده کند، ولي از زبانش استفاده کرد با اينکه مجروح بود، آنها مي زدند و روي زمين مي کشيدند. شيخ به زمين مي افتاد ولي دوباره برمي خاست.
در آخرين ايستادن، به زحمت برمي خاست و چون کوه در کنار ماشين سر پاي ايستاد و در همان وضعيت با صداي بلند به زبان عربي فصيح فرمود: «اليوم خميني حسينٌ (عليه السلام) و صدام يزيد...؛ امروز خميني، همانند حسين زمان و صدام يزيد زمان است. از زير پرچم يزيد بيرون برويد و زير پرچم حسين ـ عليه السلام ـ قرار بگيريد.»
اين کلام شيخ لرزه بر اندام دشمن افکند. آن ها شگفت زده به شيخ چشم دوختند.
 
ترسيم صحنه شهادت
يکي از عراقي ها که فرمانده آنها نيز بود شخصي بلند قامت، تنومند و بسيار ورزيده بود. مثل شمر، با سرنيزه به طرف شيخ شريف حمله ور شد. متحير ماندم که اين دشمن خدا با شيخ شريف چه مي خواهد بکند؟ او به محض اينکه به شيخ رسيد، از سمت چپ سرنيزه را در شقيقه شيخ فرو برد و چرخاند. از شيخ فقط آيه «انا لله و انا اليه راجعون» شنيده شد.
ضربه دوم را که زد، فرياد شيخ به الله اکبر بلند شد، ضربه سوم که پيشاني شيخ را از هم دريد. شيخ زبانش را لاي دو دندان گذاشت تا آرزوي شنيدن ناله را به دل دشمن بگذارد. عراقي ها چشمان او را از حدقه بيرون آوردند ولي صداي ناله شيخ شريف قنوتي را نشنيدند.
آن سفاک با همان سرنيزه کاسه سرشيخ را جدا کرد. جمجمه اش را از جاي عمامه برداشت. محاسنش را به خون سرش رنگين کرد. مغز سر شيخ نمايان شد و پس از افتادن کاسه سر به روي آسفالت گرم خيابان چهل متري خرمشهر، مغز سر شيخ نيز به روي زمين قرار گرفت، بعد بدن مقدسش به آرامي به حالت نشسته کنار زمين افتاد.
همان گونه شد که شريف قنوتي در سال 1352 حدود هفت سال پيش از شهادتش گفته بود که خيال کرديد من به اين مفتي ها مي ميرم. من بايد فرقم مانند مولايم علي ـ عليه السلام ـ شکافته شود؛ و اين گونه بود که فرق شيخ شريف قنوتي شکافته شد.
اين آخر کار نبود. بعثي هاي جنايتکار در اطراف بدن مقدس شيخ شريف به رقص و پاي کوبي پرداختند؛ هلهله مي کردند و فرياد مي زدند: «قتلنا الخميني، قتلنا الخميني، ما خميني را کشتيم...»
 
سه مزار براي يک شهيد
روز 24 مهر با خون شيخ و يارانش خرمشهر، خونين شهر شد. جسد مطهر شيخ با حمله مدافعان اسلام از صداميان پس گرفته شد و در روز 27 مهر 1359 آن بدن مطهر با قباي خونين ـ که حالاکفنش شده بود ـ در قبرستان شهداي آبادان، قطعه شهداي خرمشهر در ميان يارانش غريبانه دفن شد تا براي هميشه مزارش ميعادگاه عاشقان و آزادگان باشد.
اين قدر ياد اين شهيد در دل مردم (اردکان) جاودانه مانده که يادبودي از شهيد قنوتي در قبرستان شهداي اين شهر ساخته اند. مردم که همواره براي زيارت قبور شهدا مي روند، نخست به زيارت مزار شهيد قنوتي مي روند.
شهيد شريف قنوتي در بهشت شهداي بروجرد و در ميان خيل مقدس شهدا سنگ يادبودي براي زيارت عاشقان خود دارد، ولي مدفن اصلي اين شهيد بزرگوار همان گونه که گفته شد، در گلزار شهداي آبادان است؛ جايي که شهداي گمنام قبر آن بزرگوار را در بر گرفته اند.


سخن آخر از زبان روحاني شهيد شريف قنوتي:
بالاي هر نيکي، نيکي است تا آن‏گاه که مرد در راه خدا کشته شود. پس چون در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن نيکي و ارزشي وجود ندارد.
امروز، روز امتحان است. براي خدا کار کنيد و خود را به سختي بيندازيد و جسمتان را پرورش ندهيد که اين جسم، فاني است و به زير خاک مي‏ رود. شهادت، سعادتي است که نصيب هر کس نمي‏شود و خون پاک و مطهر مي‏خواهد.

 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن
 
نشر خبر